تبلیغات
خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور - نوشته های دختری که به احترام شهدا توبه کرد

خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور
 

لطفاً فقط 10 دقیقه برای خواندن این چند خط وقتتان را كنار بگذارید قول می دهم ضرر نكنید.


چند هفته پیش بود كه دوستم به مناسبت جشن تولدش من و بقیه بچه ها را به یك كافی شاپ دعوت كرد.

از اون روز فكر و ذهنم دست خودم نبود و خلاصه همش تو فكر لباس و وضعیت ظاهری خودم

بودم.بالاخره روز موعود رسید. داشتم جلوی آیینه خودم رو آماده می كردم كه صدای اس ام اس

موبایلم بلند شد.سارا بود،دوست هم محله ایم.قرار بود هر وقت آمد سر كوچه یه اس ام اس بده تا با

هم بریم سر قرار.كفشم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.پیرزن همسایه مون مثل همیشه روی صندلی

نشسته بود.با چادری خاكی و كهنه و چهره ای پر از چین چروك و در دست های خسته اش یك تسبیح بود

و ذكر میگفت و چشمانش به ابتدای كوچه بود. با صدای كوبیدن در از جا پرید و نگاهم كرد.انگار تا

حالا آدم دیده بود.یكمی منو نگاه كرد.در چشمانش مخلوطی از غم و غصه و تعجب برق می زد. با این

نگاهش آرامشم را به هم زد. اعصابم خورد شده بود و به كلی حالم گرفته شد. با بی اعتنایی از كنارش

گذشتم و به دوستم پیوستم. در راه او مدام حرف می زد من گاهی لبخند تلخی تحویلش میدادم. ولی اصلا

حواسم نبود حتی نفهمیدم چه جوری شب شد؟ تولد تمام شد و به خانه برگشتم. رفتار پیر زن عجیب

بود.تو نگاهش یه حس غریبی موج می زد كه انگار آشنا بود. به خودم گفتم حتماً وضع پوششم خوب نبوده.

رفتم جلوی آیینه بیشتر موهام بیرون بود و پریشون صورتم خیلی زیبا و دلربا شده بود،مانتو هم مثل

همیشه تنگ و كوتاه بود. ولی من همیشه همین جور بودم تو نگاه اون یه چیز دیگه ای بود. توی كارهای

پیرزن دقیق شدم.تا حالا این قدر به او توجه نكرده بودم.كم كم فهمیدم كه همیشه درب خانه اش

منتظر چیزی است. ولی پنجشنبه ها از صبح با یه زنبیلِ پُر، از خونه بیرون می زد. حول و حوش نه و نیم

شب برمی گشت.رفتارش برام جالب و مرموز شده بود. كم كم بهش وابسته شدم و حس خوبی بهش

داشتم تا این كه... یه روز پنج شنبه به بهونه ی خرید كتاب از خونه زدم بیرون و تعقیبش كردم. از

دور زیر نظرش گرفتم. رفت به گلزار شهدا...



سر یه قبر نشت و گریه می كرد و چیزی می گفت.

 


دیگه داشتم معنی نگاهاش رو می فهمیدم ولی...  برگشتم خونه و داستان پیرزن رو از مامانم پرسیدم.

همین طور كه می گفتم بغض مامانم تركید و اشك توی چشماش حلقه زد. رفت توی انباری یه آلبوم

قدیمی رو آورد یه جوون خوش قد و قامتی را بهم نشون داد و گفت:اسمش مهدی بود 

خیلی بچه ی خوبی بود.قرار بود وقتی از جبهه برگشت  ازدواج كنه ولی توی جنگ...  حرفش رو قطع كردم

و گفتم پس اون قبر،قبر اون بود...  كه دوباره مامانم هق هق كرد و گریش شدت گرفت. نمی فهمیدم

برای چی گریه میكنه ازش پرسیدم مگه چی شده؟ گفت مهدی هیچ وقت بر نگشت.فقط دوستاش پلاكش

رو كه جا گذاشته بود آوردند 


اونم همیشه توی گردن مادرشه. ولی مادرش خیلی بی تابی میكنه و قبول نمی كنه كه پسرش شهید شده

 هنوز هم منتظر پسرشه تا بر گرده حتی یه بار خود آقا مهدی اومده به خوابش  و گفته مادرم من و  داد

زیادی از دوستام تا ظهور امام زمان بر نمی گردیم و زمانی كه خود آقا ظهور كنه جای ما رو به همه

نشون می ده  و به ما افتخار می كنه و ما از یاران امام زمان خواهیم شد. 


 از خودم متنفر شده بودم كه خون مهدی ها رو پایمال كرده بودم

توبه كردم،با خودم عهد كردم كه دیگه مراقب كارهام باشم. ولی هنوز یه سؤال برام مونده بود و اون

هم اون قبر بود. فرداش یك چادر تمیز سرم كردم احساس بزرگی كردم. از در خونه كه بیرون اومدم

دیگه نگران نگاه پیرزن نبودم. دوباره اون پیرزن یك نگاهی همراه با شادی پنهان بهم كرد.رفتم گلزار

شهدا روی اون قبر نوشته بود شهید گمنام


  حسابی گریه كردم و تمام كارهام از جلوی چشمم توی یه لحظه رد شد. ولی دیگه با این پوشش«چادر»

از مادرای شهدا خجالت نمی كشیدم. رفتم یش پیرزن و جریان زندگیم رو بهش گفتم ازش معذزت

خواستم. من رو بغل كرد و در حالی كه چشمانش پر از اشك بود و دعایم می كرد گفت كه اشكالی نداره

دخترم و منو دل داری می داد.



 ولی گریه ی من قطع نمی شد. با گریه جریان اون شهید گمنام رو سوال كردم. بهم جواب داد كه اون

شهید هم مثل من تنهاست و كسی رو نداره كه بهش سر بزنه هر هفته می رم پیشش  و به جای مادرش

بهش سر می زنم و باهاش درد و دل میكنم  اون هم از دوست های پسر خودمه فرقی نداره  شاید هم خود

پسرم باشه و دوباره گریه هاش شدت گرفت. حالا می فهمم كه شهدا زنده اند یعنی چه 


 و درك می كنم كه ما مرده ایم حرفی را كه 23 سال اطرافیانم به من می زدند شهدا به وسیله ی یك

نگاه مادر شهید به من فهماندند. حالا این منم كه هر پنجشنبه به دیدار برادر گمنامم می روم و باهاش

درد و دل میكنم.

امیدوارم در قیامت شفاعتم رو بكنه.


خـــــاطـــرات رزمنـــــــــدگان و شهــــــدای شهر من خـــور





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اسفند 1392 توسط حكمت سعادت