تبلیغات
خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور - دل نوشته یک عزیز بازدید کننده

خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور
 

تو رفتی این حس از من دور نمیشود...

تو بی هوا و هوس بودی و من هوای زندگی دارم ...

وقتی لحظه های با تو بودن را قدر ندانستم و تو رفتی ..

برای من زندگی دیگر معنا ندارد..

تو رفتی و عشق را معنا کردی ....

و من ماندم حسرت معنا شد..

.تو به عشق رسیدی و من محو دنیا شدم..

در اتش دنیا ماندم و سوختم...

 ماندم و خاکستر شدم..

اشکها ریختم در حسرت جا ماندن ..

چه بسازم با این دل؟....

حسرت لحظه لحظه های عشق را با ای کاش های سرنوشت  در هم می آمیزم و غبطه و بغض حاصل می شود...

چه آسان دل دادی و چه آسان دل بریدی...

چه معصومانه آمدی و چه مظلومانه رفتی...

شب که می شود و بغض راه گلویم را می بندد ردپای غم بر چهره ام جا می اندازد ...

کاش مثل تو غنچه ای پرپر بودم...

تا پاییز را نبینم ...

تا خزان عمر را نبینم..

قصه، قصه خار بودن و خشکیدن است..

حالا خاری هستم خشکیده و بی فایده....

سرشار از غم و غصه ...

خاری که از ماندن در دنیای آتشین ، شعله ور شده و میسوزد ...

و خاکسترش را باد به هر سو می برد .....

 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مهر 1392 توسط حكمت سعادت