تبلیغات
خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور - رفتید تا در رگ‏های وطن، خون حیات جاری شود

خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور
 
   "به بهونه سالگرد شهادت برادرانم احمد و غلامرضا "

                                   

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبتان را بر شانه‏ هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانتان را به انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که بادها، بوی پیراهنتان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند.  آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏ های تجاوز، کمر خم کند. برخاستید و با قدم‏های استوارتان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد.

 برای بال‏های زخمی‏مان دعا کنید! صدایتان را از حنجره کانال‏ها و سنگرها می‏شنوم.

می‏بینمتان ، پلاک برگردن و چفیه بر شانه، جاده‏ های صلابت راپشت سرمی‏گذارید و خاک را لبخنــد می‏کارید.

پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدید و اینک ، ما مانده‏ ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ ایم و تکثیر بی ‏وقفه ابرهای خاکستری. 

    با ما که مرثیه‏ خوان در قفس‏ ماندن خویشیم، از پرواز بگوئید و برای بال‏های زخمی‏مان دعا کنید.

کوچه‏ های شهر را که ورق می‏زنم ، نامتان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابم. از پشت نیزارهای به خون نشسته صدایت می‏زنم  ورودخانه‏ های وطن، شکوه سُرخت رابه ترنم می‏آیند.

می‏ستایمت که شانه‏ های شکوهمندت ، آبروی کوهستان‏هاست و اردیبهشت نگاهت ، در چشمان هیچ بهاری نمی‏گنجد.

می‏ستایمت که قانون جوانمردی را بر صفحه‏ های تاریخ این دیار، حک کردی و سرانگشتان حماسی‏ات ، ثانیه‏ های ظلم را به کام مستبدان زمین، جهنم کرده.

می‏خوانمت که چون سپیداران، پیوسته در اندیشه باران بودی.

از زندگی، شعری جز شهادت نمی‏دانیم.

تقویم‏ها جفا کرده‏ اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏ اند.

پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ ها را پیش بردند.

معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله ‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند!

آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کرد.

دنیایی از عرفان، گوشه‏ ای از لبخند آنان بود و برای ما، چیزی جز همین واژگان اشک‏ آلود نمانده است. در مرکز شهرمان ، بقعه‌ای بود که روی دیوار آن عکس شهدای شهر را می‌کشیدند! یادم هست روزی رسید که دیوار آن جایی برای یک عکس  شهید دیگر هم نداشت!

برادر! خواهر! ما بدهکاریم! پدر! مادر! همسر! فرزند! ما بدهکاریم. دوست! رفیق! آشنا! ما بدهکاریم. آقای مهندس! آقای دکتر! ما بدهکاریم. آقای معلم! استاد! کارگر! ما بدهکاریم. آقای وکیل! وزیر! نماینده! آقای رییس! ما بدهکاریم! ما به آن روزها و شبها بدهکاریم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گریه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاریم. به آن خانمی که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا همیشه بر دل خواهد داشت، بدهکاریم. به مظلومیت آن شهیدی که دلش برای تنها دخترش تنگ می‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاریم. به بزرگی و غرور آن امیر ارتش که به او گفتند دخترت روی تخت بیمارستان منتظر دیدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زمانی به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاریم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ریخته ، بدهکاریم. به مظلومیت، معصومیت دختران و پسران بابا ندیده ، به گریه‌های شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاریم. به بزرگی پیرمردی که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاریم. ما به نام هزاران هزار شهید ، جانباز، اسیر، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهید را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاریم. ما به امام (ره)  ...

ما به ایران، به اسلام بدهکاریم.....

حال خود دانید!!                                 

"همیشه به یاد شهدا باشیم "





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 توسط حكمت سعادت