تبلیغات
خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور - به بهانه 25 آبان

خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور
 

 دوستان این خاطره را به بهانه سالگرد عملیات محرم وروز 25 آبان ماه را که روز ایثار مردم اصفهان نام گرفته مجدداُ خدمتتان تقدیم میکنم . باشد یادی کرده باشیم از شهدای عزیز آن عملیات و دیگر شهدای حاضر در عملیات.

حدود  چهل پنجاه نفری بودیم که از خور جهت انجام عملیاتی سخت به منطقه دهلران مستقیما"  اعزام و به گردان امام محمد باقر (ع)  در لشگر امام حسین (ع) ملحق شدیم . در این مرحله از عملیات من با برادر شهیدم غلامرضا  و  شهید مجتبی طاهری و برادرش عباسعلی از جمله رزمندگانی بودیم که باهم به این منطقه اعزام شدیم . بمحض ورود به این منطقه عملیاتی ؛  سازماندهی گروهها شروع شد فرمانده گردان ابتدا آنهائی که از یک خانواده و برادر بودند را از هم جدا و به گردانهای دیگر انتقال داد . و بنابر این برادرم غلامرضا و شهید طاهری باتفاق تنی چند از دیگر رزمندگان خوری از گردان ما جدا و به گردان  امام حسن مجتبی (ع) ملحق شدند.   گردان را به گروهان و چند دسته تقسیم کردند ؛ و پس از تقسیمات  همه را لشکر  جهت انجام مراحل بعدی عملیات به جنوب پادگان عین خوش بنام موقعیت ائمه انتقال داد . دسته گروهان ما حدود 25 نفر از بچه های خور به فرماندهی برادر غدیر ایرجی  و به معاونت برادر غلامرضا محبی و با مسئولیت تدارکاتی برادر  احمد فیروزی و با همراهی  این حقیر و شهید  سید هادی عبادی -  شهید مرتضی دهقان - شهید محمد مولوی -   برادر رضا آزاد - کلیم الله بابائی -  - محمود مقیمی - مجتبی رفیعی - علی  طاهری - مرتضی علیخانی -  جعفر قلی کوهی -   علی هنری و تنی چند از دیگر عزیزان که الان حضور ذهن ندارم در دو چادر مستقر شد . از آن طرف هم دیگر همراهانمان که در گردان امام حسن مجتبی (ع) باتفاق برادر شهیدم غلامرضا و شهید طاهری  و شهید مجتبی کلانتری در همین موقعیت در نزدیکی ما مستقر شدندمدت دو هفته ای در این منطقه مستقر بودیم  ؛ شبها همه در یک جا جمع میشدیم و با نوای گرمی که شهید مجتبی کلانتری داشت  دعای توسل میخواندیم  ، یادم هست موقعی که این شهید بزرگوار روضه اباعبدالله الحسین (ع) را  میخواند  تمام لشکر به گریه می افتاد ؛  دسته های سینه زنی در خطوط جنگی و یگان ها به راه می انداخت و خاطرات جنگ های صدر اسلام را متجلی میکرد . آوای سوگواری مناجات  این شهید عزیز برای  سرور شهیدان همه جا ی موقعیت ائمه به گوش میرسید .
 
هنوز خبری از انجام عملیات نبود ؛ اما با آموزشهای سختی که میدیدیم  و بیشتر این آموزشها ؛   آموزشهای عبور از موانع بخصوص  موانع آبی ؛ معلوم بود عملیاتی که در پیش است عملیات آبی خاکی است ،  تا اینکه از گوشه و کنار باخبر شدیم عملیات نزدیک است . دو روزی از عاشورا گذشته بود ، همگی باخیال راحت درون چادر ها در خواب و در حال استراحت بودیم ! که بناگاه یکی از عوامل منافقین کوردل  که گرای موقعیت و استقرار ما را به دشمن بعثی داده بود ؛ دیدیم عراق با تمام قوا موقعیت ائمه را با گلوله های کاتیوشا و خمپاره میکوبدکه هرگاه آن صحنه را بخاطر می آورم  تعجب میکنم که چه شده بود آنهمه گلوله های آتشین بارید و یکی به چادر ما اصابت نکرد ! در همین هنگام آتش بازی بود که شهید بزرگوار سید هادی عبادی  گفت ؛ برادران موقع نماز صبح شده و نماز را فراموش نکنید . که در همان حال بود  شروع کرد به اذان گفتن ؛ و همه مشغول نماز خواندن شدیم ، و درآن لحظه دلها را روانه عصر عاشورا کردیم که خدایا چه گذشت به  خاندان پیغمبر(ص) موقعی خیمه ها را آتش زدند . بهرحال موشک باران چادرها حدود یک ساعتی ادامه داشت ، که لشگر در این حادثه خیلی از نیروهای خود را ازدست داددر همین حین برادرم را دیدم سراسیمه بطرف چادر ما میآید که وضعیت ما را دریابد و الحمدالله نه از دسته ما و نه از آنها هیچکدام آسیبی ندیده بودند . که همانموقع  لشگر تمام نیروها را از موقعیت ائمه تخلیه و به یک موقعیت دیگر بنام المهدی(عج) انتقال داد ، و مژده عملیاتی مهم و بزرگی را به ما اعلام کرد .

روز نهم آبان فرارسید ؛ شب شد ؛ فرمانده گردان همه نیروها را فرا میخواند ، همه در یک محوطه بزرگ جمع شدیم ! خدایا فرمانده چکار دارد ؟ چه خبر شده , چرا امشب هوا هم غمگین است ، که فرمانده شروع کرد به سخن گفتن  ؛ ابتدا در مدح سالار شهیدان گفت و موقعی که فضا را مناسب دید شروع کرد به تشریح عملیاتی که درپیش است : عزیزان رزمنده ای یاوران حضرت مهدی(عج) ای فدائیان روح الله  بزودی عملیاتی سخت درپیش داریم ؛  مشخصه مهم این منطقه ای که گردان ما باید در آن عملیات داشته باشد ارتفاعات جبال حمرین که خط مرزی قراردادی ایران و عراق قبل از تجاوز این کشور به ایران بود . و اما یکی از عوارض طبیعی منطقه، رودخانه چیخراب  و  دویرج  است که فصلی و وحشی هستند به هنگام طغیان، ارتفاع آب آن بعضا به ۱۰ برابر معمول میرسد .  منطقه عملیاتی در حوزه ماموریت سپاه چهارم عراق قرار دارد و....  تا اینکه دهم آبان سال 61 که چند روزی از عاشورای حسینی هم گذشته بود فرا رسید ؛ رمز مقدس "یا زینب" در منطقه " تپه ماهور" جبال حمرین طنین انداز شد ، و صفحه دیگری از دوران دفاع مقدس به نام "عملیات محرم" ثبت گردید. عزیزانی  که در عملیات شرکت داشتند امروز با فاصله ای 30 ساله از آن روزها جزئیات زیادی از وقایع را به یاد ندارند اما چند اتفاق برجسته این عملیات را هیچگاه از یاد نمی برند. رودخانه "دویرج")    که هنوز هم هرموقع که با برادر غدیر ایرجی بهم میرسیم قبل از هر سخنی اول نام رودخانه دویرج را بزبان می آوریم که چه گذشت   .( عمق زیادی ندارد ، و آب نیز مشکلی برای عبور نیروها محسوب نمی شد ، اما در آستانه عملیات ؛ آنچنان باران سیل آسایی شروع شد که عمق حداکثر 30 سانتی متری رودخانه را 10 برابر افزایش داد . و باعث تخریب پل عبوری شد.این تقدیر الهی، ظاهر و باطن آن رود آرام را به کلی عوض کردولی یکی از خیرات آن ، آسوده شدن خیال نیروهای دشمن از حمله احتمالی ایران و تصور محال بودن هرگونه عملیات در آن شب را به همراه داشت و آمادگی رزمی کامل آنها را تا حد زیادی کاهش داد.
اما این خشم غیر منتظره طبیعت جمع زیادی از نیروهای مخلص یگانهای اصفهان را در کام خود فرو برد. موقعی که به رودخانه دویرج رسیدیم پلی را که میبایست از آن میگذشتیم بر اثر طغیان رودخانه از بین رفته بود ؛ بناچار مجبور بودیم هرطور شده از عرض رودخانه که حدود 50 الی 60 متری بود عبور میکردیم ؛ آنها که قدشان بلند بود گذشتند ؛  تا نیمه های رودخانه را بخوبی طی کردم ، اما بناگاه فشار گل ولای و سنگینی اسلحه مانع از پیشروی من شد ، و در آب  آنهم چه آبی  گل ولای غرق شدم  . همینطور که آب مرا باخود میبرد شهادتین را با خودم زمزمه میکردمکه اینجا بود بچم خود یکی از امدادهای غیبی که فراوان در جبهه ها اتفاق می افتاد را دیدم , اما در حالی که برادران غدیر ایرجی  و غلامرضا محبی و مجتبی رفیعی  از عرض رودخانه عبور میکردند  بدن نیمه جان من به پای برادران رفیعی و محبی گیر کرده و بوسیله آنها نجات می یابم ! موقعی که به آنطرف رودخانه رسیدیم و پس از بحال آمدن من پیشروی ادامه یافت ،  اما ظغیان رودخانه باعث شده بود مسیر را اشتباه برویم ،  موقعی که به یکی از خاکریزهای عراقی رسیدیم آنطرف خاکریز باران زیادی که آمده بود آب جمع شده بود و ادامه مسیر غیر ممکن بود ؛ که در همین حال دو عراقی که در آبهای پشت خاکریز گرفتار شده بودند و متوجه حضور ما در آنجا شده بودند شروع کردند به  گفتن دخیل یا ابوالفضل و  الموت الصدام و التماس کردن که مارا نکشید ، اما شب بود و در شب اسیر گرفتن مجاز نبود آنهم توی آن وضعیتی که ما داشتیماز این رو نمیدانم برادر غدیر ایرجی بود یا شهید سید هادی عبادی نارنجکی بطرفشان پرتاب کردند که دیگر هیچ صدائی از آنها نیامد ؛ ودر همین حین که مسیر را اشتباه آمده ایم دستور عقب نشینی  بطرف رود خانه را صادر کردند ! خدایا تازه نفس گرفتیم ؛ دوباره به رودخانه باید بزنیم  بهرجهت باید میرفتیم . موقعی که دوباره به رود خانه رسیدیم  وضع رودخانه خیلی خراب شده بود ، عبور از رودخانه وحشی شده یک طرف، عبور از میادین مین از طرفی  کار را سخت کرده بود.  که درهمین هنگام فرمانده گروهان دستور داد برادران  با به هم بستن چفیه های خود طنابی درست کنید و به وسیله آن  از رود خانه عبور کنید . و همین کار هم شد با به هم بستن چفیه ها  خیلی از رزمندگان از عرض رود خانه گذشتند و خیلی هم طعمه این رودخانه وحشی شدند و به خیل شهدا پیوستند . دسته ما به وسط رودخانه رسیده بود  برادر غدیر ایرجی دائم من  و شهید عبادی را صدا میزد ، اما با شنیدن صدای ما خیالش راحت میشد که هنوز هستیم که بناگاه  طنابی که درست کرده بودیم پاره شد و دوباره خیلی از رزمندگان طعمه رودخانه شدند  همینطور که  آب مرا با خود میبرد در وسط رودخانه به شهید سید هادی عبادی برخوردم  ؛ اما در آن تاریکی شب و غرش رودخانه نه من میدانستم که او کیست و نه آن شهید بزرگوار ! دست همدیگر را محکم گرفتیم او میرفت زیر آب من میآمدم بالا من میرفتم زیر آب او میآمد بالا که با همین روش بالاخره توانستیم خودمان را از دست  این رودخانه نجات بدهیم موقعی که  از رودخانه نجات یافتیم  صدای ضعیفی را از برادر غدیر ایرجی  میشنیدیم که ما دو نفر را صدا میزد شهید عبادی  بدلیل اینکه از بس آبهای گل آلود را خورده بود نای حرف زدن نداشت ، ومن هم وضعیتم بهتر از او نبود اما با صدای ضعیفی که فقط  خودم و شهید عبادی که در کنار هم بودیم میشنیدیم  گفتم من اینجامکه آنموقع بود که ما همدیگر را شناختیم . پس از جان دوباره گرفتن بلند شدیم و بطرف گروهان که حدود یک کیلو متری از ما فاصله داشتند حرکت کردیم . موقعیکه به آنها رسیدیم تمام برادران از دسته ما بسلامت از رودخانه گذشته بودند ، و آنطرف رودخانه نگران ما ، و ما هم اینطرف با گروهی از رزمندگان و فرمانده گروهان دو باره برای نجات خودمان باید از عرض رودخانه میگذشتیم ، که در همین هنگام فرمانده گروهان مرا بر روی دوش خود سوار کرد و از جلو و شهید عبادی هم کمربند فرمانده را محکم چسبیده بود و دیگر رزمندگان  هم از پشت سر بصورت زنجیر وار بالاخره توانستیم نجات یابیم . پس از عبور از رودخانه بیش از هر چیز عمق بی سابقه میادین مین به چشم آمد که اصلا قابل مقایسه با موانع قبلی نبود. دهها ردیف مین و دهها ردیف سیم خاردار افقی و حلقوی حکایت تکراری  ، اما این بار شدیدتر ترس دشمن از جنود الهی بود که همین ها را هم پشت سر گذاشتند.    موقعی که کمی جان گرفتم  و بحال آمدم درست در نقطه اوج دلتنگی ها و ناامیدی به گوشه ای رفتم و قرآن جیبی ام را که در آب رود خانه درست خیس شده بود و صفحات آن را گل و لای گرفته بود درآوردم تا آیه ای از آن، امید دوباره ای به ما بدهد که چشمم به این آیه افتاد   " و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم..."   نتیجه این شد که با عبور از رودخانه هم پیروزی به ما عطا شد و هم اینکه کیلومترها بر وسعت مناطق آزاد شده اضافه شد." بالاخره صبح شد و رزمندگان توانستند خود را به جاده شرهانی برسانند  و پاسگاه های جم هندی و ربط را فتح کنند.  و در همانجا مستقر شدیم و چادرها را بپا کردیم  و جان دو باره ای میگرفتیم اینشا الله برای ادامه عملیات در مرحله دوم .

عزیزان بازدید کننده :  خاطرات اینجانب  در مرحله دوم عملیات محرم  را  میتونید در ادامه مطلب بخوانید .  ممنونم

با انجام مرحله اول، ضربات سختی به لشکر ۱۰ زرهی تحت امر سپاه چهارم عراق (مأمور در منطقه) وارد می‌شود و زمینه برای ورود رزمندگان به داخل خاک عراق و تهدید مناطق عمقی فراهم می‌شود. برای این که دشمن نتواند به سرعت خود را بازسازی کند، رزمندگان برای شروع مرحله بعدی عملیات در آماده باش کامل به سر می‌برند و تنها پس از ۴۸ ساعت بازسازی انجام شده  ، و بلافاصله در مواضع خود مستقر می‌شوند تا مرحله دوم را با قدرت و قاطعیت آغاز کنند. عصر شب عملیات؛ فرمانده گردان که وضعیت مرا در مرحله اول دیده بود ؛ مرا باتفاق برادر محمود مقیمی به نزد خود فراخواند وگفتند که رهبر انقلاب حضرت امام خمینی میخواهند با رزمندگان  عملیات درمرحله اول دیدار داشته باشند ؛ آیا مایلید به این دیدار بروید  ؟  ما هم از خدا خواسته که بتوانیم از نزدیک با رهبرو مقتدای خود دیدار داشته باشیم بلادرنگ موافقت خود را اعلام کردیم ؛  پس از اعلام آمادگی ما ؛ گفتند: آماده باشید از طرف فرماندهی شما را به قرارگاه انتقال تا مقدمات دیدار را فراهم کنند . آنگاه به نزد برادرم ( شهید غلامرضا سعادت )رفتم و این خبر مسرت آمیز را به اودادم و او خوشحال از این ماجرا چونکه خیالش از بابت من در مرحله دوم عملیات راحت است و او بدون دغدغه از طرف من میتواند در عملیات شرکت داشته باشد . بهرحال؛   نزدیکیهای غروب بود از طرف فرماندهی ما را به پادگان عین خوش انتقال دادند ، موقعی که به پادگان رسیدیم موقع نماز مغرب بود نماز را خواندیم پس از آن ما را داخل سنگر فرماندهی بردند برای آماده شدن وعزیمت به تهران . موقعی که وارد سنگر شدیم حدود ۲۰ نفری از رزمندگان ضعیف الجثه همانند خودمان از جمله شهید مهرداد عزیزاللهی از اصفهان حضور داشتند ، ابتدا شهید بزرگوار امیر سپهبد علی صیاد شیرازی  بما خیرمقدم عرض کردند و یک ساعتی برایمان سخنرانی فرمودند ، و مژده دیدار با حضرت امام را تا فردا بما دادند .  ساعت حدود ۱۰ شب بود که شهید صیاد شخصا" به نزدمان آمدند و فرمودند  امام کسالت دارند و دیدار فردا لغو شده و باید منتظر بمانید تا از دفتر حضرت امام بما اعلام گردد . در این هنگام من و برادرمحمود مقیمی و شهید مهرداد عزیز اللهی که باهم بودیم میخواستیم همان شب را به گردان خود برگردیم برای شرکت در مرحله دوم عملیات  که شهید صیاد شیرازی از خروج ما از پادگان عین خوش ممانعت بعمل آورده و فرمودند شما در مرحله اول خیلی سختی کشیدید و توان شرکت در این مرحله از عملیات را ندارید . بناچار شب را به صبح رساندیم .سرانجام همان شب که ما در پادگان عین خوش بودیم ( ۱۱/۸/۶۱) دومین مرحله عملیات در ساعت ۲۲ با هدف تسخیر ارتفاعات غربی، دامنه.های غربی جبال حمرین، جاده های تدارکاتی دشمن و تامین اهداف فتح شده در مراحل نخستین آغاز می شود. برای دومین بار پس از عبور از بلندی های حمرین به سوی چاه های نفت منطقه یورش می برند و تمام موانع را پشت سر می گذارند  در آستانه ورود به شهرک «زبیدات»، تانک های مستقر در بلندی ها و شیارها آخرین تلاش را انجام می دهند تا مانع ورود به شهر شوند. آرپی جی زن ها تعدادی از آنها را شکار می کنند و باقیمانده تانک ها می گریزند و در سمت زبیدات موضع می گیرند. پس از در هم شکسته شدن آخرین مقاومت های دشمن، رزمندگان اسلام وارد شهر تخلیه شده زبیدات می شوند و کار تعقیب تا غرب شهرک ادامه می یابد. که در همینجا شهید مجتبی کلانتری که سجده های طولانی او در نمازها زبانزد بود با تیری که به پیشانی اش اصابت کرد به شهادت میرسد . " شهید مرتضی دهقان و شهید محمد مولوی و شهید سید احمد موسوی " هم آنشب  از عملیات را مقدمه ای برای پرواز ابدی خود تا جوار رحمت الهی بهانه کردند . و هنگام طلوع آفتاب ؛  صبح پیروزی عملیات ؛  در دل میدان مین بر زمین سجده کردند و به دوستان خود پیوستند .سرانجام ‏مواضح مستحکم نیروهای بعثی با هجمه بی‌امان رزمندگان درهم کوبیده می‌شود و ‏بلافاصله به تصرف در می‌آید. بدین ترتیب پاسگاه‌های جم هندی و ربوط وآزاد و به دنبال ‏آن بسیاری از اهداف تأمین شده در مرحله اول ، تثبیت می شوند.‏در ساعت ۷ ‏صبح، رزمندگان خود را به جاده شرها نی رسانده و تهاجم تانک‌های عراق را درهم می‌کوبند. تعدادی از تانک‌ها به آتش کشیده می‌شو ند و‌الحاق نیروهای ایرانی کامل می‌شود. صبح عملیات موقعی که فرماندهان قصد عزیمت به منطقه عملیاتی را دارند  من با  برادر محمود مقیمی هم فرصت را غنیمت شمرده  و به وسیله یکی از ماشینها که عازم منطقه عملیاتی بود از پادگان خارج میشویم که در بین راه راننده خودرو متوجه حضور ما میشود اما دیگر هیچ راه برگشتی درکار نبود و باید  میرفت  ؛ ولی منطقه ای را که گروهان و دسته ما در آن مستقر بودند نمیدانستیم کجاست که پرسان پرسان بالاخره دوستان خود را یافتیم . موقعی که به محل درگیری رسیدیم نیروهای تازه نفس هم رسیده بودند و باید لشگر امام حسین (ع) خط تصرف شده را تحویل لشگر علی بن ابی طالب‌(ع)  میداد و برای تجدید قوا به موقعیت خود برمیگشت . به همین جهت ماهم با افراد گروهمان به عقب برگشتیم موقعی که به موقعیت المهدی(عج) رسیدیم . برادرم را دیدم که درگوشه ای زانوی غم را بغل کرده و های های گریه میکرد ، موقعی که چشمش به من افتاد شروع کرد به گریه کردن که تو چرا اینجائی الآن باید پیش امام باشی که جریان را برایش تعریف کردم ؛ درحالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت :  نبودی ببینی جلوی چشم خودم چطور دوست عزیزم شهید مجتبی کلانتری درخون خود میغلتید . بهرحال فردای آن روز تمامی گردان را به مرخصی فرستادند و ماهم برای اینکه بتوانیم به مراسم تشییع  جنازه دوستان و همسنگران خودمان برسیم فورا"  بطرف خور حرکت کردیم .  روحشان شاد و راحشان پر رهرو باد .

   جهت شادی روح تمامی شهدا بخصوص شهدائی که در عملیات محرم شرکت داشتند فاتحه ای قرائت بفرمائید .

  سنگری که همراه با دوست عزیزم آقای محمود مقیمی شب را با شهید صیاد شیرازی در آن گذراندیم

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 آبان 1393 توسط حكمت سعادت