تبلیغات
خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور - ایــن جا مــادری چشــم به راه است

خاطرات رزمندگان و شهدای شهر من خور
 

مــــادر...

مــــی آیــم، فقط غصــه نخــور...

كمـــی دیـــر میشود، ولـــی... می آیـــم




سَبـُک بـود  تـابـوتهــایتـان را میگــویـم.....

 خیلــی سبــک ... وقتــی دسـت بـه زیـر تـابـوتهــایتـان گـرفتــم
 
 حرفی بـرای گفتن نـداشتم از سنگینی بار امانتی که بر دوشم گذاشتید

 و شمــا دیــدیــد لـرزش دستـانـم را چـه میگفتــم بـا دستـانِ خــالی ؟

 انتـظار داشتیــد از راهِ نـاتمـامتـان میگفتــم ؟ انتــظار داشتیــد بگــویم همــه چـی آرام اســت ؟

آخــر اینجــا هیــچ چیــزی آرام نیســت ... نـه دلـم ...نـه روحــم ....آشفتـه ام ، آشفتــه

اینو گــوش بدین اگر اشکتون جاری شد همه شهدا
بخصوص برادران شهید اینجانب را یاد کنیدبا یک صلوات .

   ( + )






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 آذر 1393 توسط حكمت سعادت